آیا این افزایش شدید واردات بنزین هیچ تناسبی با اصول اقتصاد مقاومتی آیا این افزایش شدید واردات بنزین هیچ تناسبی با اصول اقتصاد مقاومتی دارد یا کشور را در خطر تحریم قرار خواهد داد؟

️ takhrib شریعتمداری وزیر صنعت:
اینکه بیان می‌شود دولت برای تامین بودجه خود قیمت ارز را افزایش داده اتهام ناروایی است️

داداش خودت رو ناراحت نکن،
این‌هابه چوپان دروغگو هم کلی
تهمت زدند️

دلار
بشیر سبا
️ takhrib خانم های مذهبی

⬅ ورود آقایون ممنوع نیست..
⬅ کانال اول حجاب درایران

دختران چادری و محجبه وارد شوند

 دختران چادری و محجبه وارد شوند

 تا آسمان
قسمت پنجم
از در که وارد شدیم صدای موزیک همه جارو پر کرده بود،نگاهی به چهره ی بر افروخته ی فرهاد کردم،انگار با نگاهش دنبال کسی میگشت.
آریا با همون لبخند همیشگی و ظاهر شیک،اومد جلو و گفت:”سلام چه عجب،خوبه مهمونی به افتخار رفتن شماست ها”
فرهاد همینجور که دندوناش رو روی هم فشار میداد،بازوی آریا رو گرفت و محکم کشید سمت خودش و بعد رو به من کرد و گفت:”تو برو بشین تا من بیام”
بدون مخالفت حرفش رو اطاعت کردم،هرچند خیلی دوست داشتم بدونم چرا فرهاد تا این اندازه از دست آریا کفری بود،اما خشمش اجازه نمیداد کوچکترین مخالفتی داشته باشم.
نفیسه و آذر با دیدن من از جاشون بلند شدن و بغلم کردن،آذر که خواهر آریا بود گفت:”نمیدونی چقدر واست خوشحالم ستاره،تو این مملکت ادامه تحصیل هیچ دردی رو دوا نمیکنه،اما اونجا میتونی اوج بگیری”
همون موقع سحر از آشپزخونه اومد بیرون و یک جیغ از سر خوشحالی کشید و گفت:”ستااااررههه بالاخره به ارزوت رسیدی،اما دلمون واست تنگ میشه نامرد”
خندیدم و خواستم جواب این شر و شور سحر رو بدم که چشمم افتاد به دختری که پشت سرش روی مبل نشسته بود،چهره ی آشنایی داشت،نگاه سردش رو از من برداشت و به فرش خیره شد،سحر که متوجه تعجب من شده بود،برگشت و دستش رو گرفت سمت اون دختر و گفت:”واای من چقدر گیجم اصلا یادم نبود که باید شمارو به هم معرفی کنم،نازنین ،ستاره،ستاره،نازنین”
نگاه چپی بهش کردم و آهسته گفتم:”آرزو به دلم موند یکبار تورو جدی ببینم”
هنوز سحر حرفی نزده بود که نازنین از جاش بلند شد و اومد سمت ما،دستش رو آورد جلو و با لحن پر از غروری گفت:”من نازنینم،خواهر احسان جان،خوشبختم”
احساس خوبی بهش نداشتم،حالا فهمیدم چرا اینقدر بنظرم آشنا میومد،چشم و ابروی مشکیش با احسان مو نمیزد،دستم رو بردم جلو و سعی کردم محکم بنظر برسم و گفتم:”من هم ستاره ام،نامزد فرهاد جان”
هر دومون به چشمهای هم خیره شده بودیم،مثل یک جنگ که هیچکدوممون حاضر به واگذاریش به رقیب نبودیم.
سحر سرفه ی کوتاهی کرد و گفت:”اینم از خواهر شوهر عزیز بنده که بعد از پنج سال افتخار دادن و از آمریکا برگشتن”
سد نگاهمون با حرفهای سحر شکست،بر خلاف احسان که پسر خونگرم و خاکی ای بود،نازنین سرمایی داشت که خون آدم رو منجمد میکرد.
همون موقع فرهاد و آریا جلو اومدن ،حالا اون چهره ی برافروخته و عصبانی فرهاد جای خودش رو به یک جور ترس یا اضطراب داده بود و حس زنانه ی من میگفت حضور نازنین توی این قضیه بی تاثیر نیست….
لیلا ایران منش
tarke gonah

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ارسال دیدگاه جدید

نظرات برای این مطلب بسته شده است.

Sorry, the comment form is closed at this time.

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A
طراحی سایتسئواجاره ویلا و فروش ویلا شمالسرویس و تعمیر کولر گازیاجاره ویلافروش ویلااجاره ویلافروش ویلاویلا شمالویلا زیباکنار