بارش شدید باران و آب گرفتگی معابر در “سرپل ذهاب” و مشکلاتی که برای زلزله زدگان این شهرستان ایجاد شده است.
فردا بیشتر مناطق کشور بارانی است

مدیرکل پیش بینی و هشدار سریع سازمان هواشناسی:
سامانه بارشی که روز گذشته (۷ اسفند ماه ) نیمه غربی و شمال کشور را تحت تاثیر قرار داده بود، تقویت شده و فعالیت این سامانه علاوه بر نیمه غربی به تدریج برخی مناطق مرکز و شرق کشور را نیز دربر گرفته است و سبب افزایش ابر و بارش برف و باران می‌شود.
تا آسمان:
تا آسمان
قسمت چهل و ششم
ریحانه شیر خودم رو میخورد و احمد شیر خشک،شبها تا چشممون گرم میشد،جیغ احمد میرفت هوا باید سریع شیشه رو آماده میکردیم و نزدیک صبح ریحانه شیر میخواست.
بچه ها که ۳ ماهه شدن مامان رفت و بیشتر از این نمیتونست کنارم باشه،اومدن مامان واسم دلگرمی خوبی بود،توی این سه ماه علی فقط یکدفعه اومده بود،از جنگ،بچه داری،اضطراب شهادت علی خسته شده بودم،دلم آرامش و امنیت میخواست.
ریحانه و احمد دوقلوهای همسان نبودن و هرچی میگذشت احمد بیشتر شبیه علی میشد و ریحانه شبیه من.
با اینکه علی دیر به دیر میومد اما بچه ها از دیدنش ذوق زده میشدن،حالا اونا شش ماهه بودن.
علی خوب میتونست با بچه ها ارتباط برقرار کنه و دربرابر گریه هاشون صبور بود،اما من روز به روز عصبی تر و بی انگیزه تر میشدم.
روز آخر علی موقع رفتن،قبل از اینکه مامان بتول آب رو پشت سرش بریزه برگشت و گفت:”سر قولت هستی ستاره؟”
بغضمو قورت دادم و گفتم:”هستم”
ریحانه خودش رو از توی بغلم به طرف علی میکشید و دستهای کوچیکش رو به طرف پدرش دراز میکرد،علی چشمهاش رو بست تا دلش نلرزه و قدمهاش سست نشه و رفت،صدای گریه ی احمد از توی گهواره بلند شد.
هر دوسه روز علی تماس میگرفت تا صدا بچه ها رو بشنوه،اما دو هفته گذشت و خبری ازش نشد،چند مرتبه به شماره ای که داده بود زنگ زدم اما هر دفعه میگفتن عملیات طولانی شده و باید صبر کرد.
اما بد به دلم افتاده بود،تسبیح رو برداشتم و با گریه گفتم:”منو ببخش علی جان،مجبورم بزنم زیر قولم”
تسبیح رو چرخوندم و گفتم:”به نیت زنده بودن علی….
احمد رو خوابوندم و سجادمو پهن کردم،هنوز الله اکبر رو نگفته بودم که زنگ در رو زدن،دستام یخ کرده بود،مامان بتول از آشپزخونه اومد بیرون و گفت:”من باز میکنم مادر”
بی اختیار پشت سرش رفتم،اما پاهام قدرت نداشت از ایوون پایین برن،صدای یک مرد ناشناس بود،روز خبر شهادت همسر طیبه توی ذهنم مرور شد.
با بدنی که از شدت لرزش کنترلش رو داشت از دست میداد رفتم دم در،اول نگاهم به چهره ی پر از اشک مامان بتول افتاد و بعد اون مرد،با لکنت گفتم:”چ…چی ش..شده؟؟عل…لی”
اون رزمنده با گریه گفت:”اخرای عملیات بود دکتر و چندتا دیگه از بچه ها بقیه رو از منطقه خارج کردن،همه چی تموم شده بود،میدون مین پاکسازه شده بود،اما…اما نفهمیدیم چی شد،یک دفعه از زمین و آسمون آتیش شد،احتمالا بین بچه ها نفوذی بوده،کسی نمیتونست برگرده،منطقه اینقدر آلوده بود که جنازه ها هم….”
دستمو گذاشتم روی گوشهامو با آخرین قدرتم داد زدم علیییییییی…
بردنم بیمارستان اما با دیدن ساختمونش تمام اون روز ها اومد جلوی چشمم،اونجا بدون دکتر صدر برای من فقط قبرستون بود،پرستار تازه سرم رو وصل کرده بود که کشیدمشو و از تخت پایین اومدمو با گریه دویدم سمت درب خروجی،جلوی پله ها زمین خوردم و ضجه زدم:”ای بی وفا علی،سر قولت نبودی،حتی لیاقت نداشتم پلاک و لباستو داشته باشم،حتی یک مزار که سرش زار بزنم،ای بی وفاااااا علیییییی…….
لیلا ایران منش
tarke gonah

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ارسال دیدگاه جدید

نظرات برای این مطلب بسته شده است.

Sorry, the comment form is closed at this time.

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A
طراحی سایتسئواجاره ویلا و فروش ویلا شمالسرویس و تعمیر کولر گازیاجاره ویلافروش ویلااجاره ویلافروش ویلاویلا شمالویلا زیباکنار