بگو سیب
به قلم زهرا ارجمند نیا
قسمت ۲۴۹

دوباره صداش جیغ شد :پریزاد منم نفهمیدم ولی وقتی اومدم خونه مامانم گفت مادرمهران زنگ زده واسه
خواستگاری.به نظرت االن من نباید از هیجان بمیرم؟
یک خنده ی ناباور روی لبام شکل گرفت: باید جفتتون برین بمیرین که عشق و عاشقیتونم درست و حسابی
نیست.من االن هنگم ، چی شد این مدت که ایشون باالخره ی توی دیوونه رو دید؟
اعتراض امیز گفت :بی ادب..خیلی دلشم بخواد.
برنامه ای که قراربود پوریا توش حضور داشته باشه شروع شد ، حواسم لحظه ای پرت صفحه ی تی وی شد : تو
نبودی گریه می کردی می گفتی این اصال من و نمی بینه؟
خودت که شاهدی این چندماه چقدر همه چی تغییر کرد.با اول شدن طرحامون توی جشنواره و بعد اون شامی که
مهران به همه داد وبعدش که ماشینم خراب شد و من و رسوند ، کال انگار من تازه به چشمش اومدم.انگار تازه دید یه
لیلی هم وجود داره ، یکم رابطمون نزدیک تر شد ولی تصور همچین چیزی رو نمی کردم.واقعا تصمیم گرفته بودم
برم و خودم و رها کنم از این عشقی که سرانجام نداره اما مهران واقعا شکه کرد منو.
خب ، تا حد زیادی بهش حق می دادم.درسته خودم و به ناباوری زده بودم اما نمی تونستم بهش بگم من از قبل از
همه چی باخبر بودم.لبخندم عمق بیش تری گرفت.لیلی دوست داشتنی من ، درست همون روزی که مهران اومد
سراغم و ازم پرسید آیا لیلی کسی رو دوست داره همچین روزی رو پیش بینی می کردم ، بماند که چقدر اذیتش
کردم تو دادن جواب وحتی بهش همون موقع گفتم که لیلی می خواد از این شهر بره و بعد دیدن چهره ی پر اخمش ،
ته دلم یک جشن حسابی به پا شد.نفسم و آروم بیرون فرستادم : نگرانتم لیلی ، نمیری از خوشی؟
کوفت غلیظ و کشداری نصیبم کرد و حس کردم صداش شبیه یه بارون نصفه و نیمه شد: می دونی که چقدر اذیت
شدم!واقعا این عشق و دیدن بی اعتنایی های مهران جونم و گرفت.به نظرت حقش نیست یکم اذیتش کنم؟
مجری برنامه داشت بازار گرمی راه می انداخت برای مهمونی که خوب می دونستم کیه.آرامش انگار این روزا تو هوای
این شهر پخش بود: میل خودته ، اما مهرانم مغرور یهو دیدی رفت پشت سرشم نگاه نکرد.
بلند خندید : ازش بعیدم نیست
کمی خندیدم و بعد لحنم و جدی کردم : ولی بدون شوخی لیلی ، تو از خیلی وقت پیش دلت پیش مهران بود ، با یه
بچه بازی همه چیز و خراب نکن ، حقته که ناز کنی و وظیفشه نازت و بکشه اما یهو از شوری زیاد کاری نکنی دلش و
بزنی.
نفس عمیقش و حس کردم: حواسم هست رفیق..ازت ممنونم.
برای چی؟
برای بودنت ، برای لبخندت و برای این که انقدر پشتم بودی.
حس کردم این جمالت حسی یه حجم عظیمی از لبخند و بهم هدیه داد.نفس عمیقی کشیدم: لوس نباش لیلی ، فضا
رو احساسی نکن.
با خنده جواب داد :فعال کاری نداری؟
نه عزیزم ، برو به خودت برس برای خواستگاریت.. منم میاما.
حتما…فعال پری!
خداحافظی گفتم و تماس و قطع کردم.

ادامه دارد…

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ارسال دیدگاه جدید

نظرات برای این مطلب بسته شده است.

Sorry, the comment form is closed at this time.

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A
طراحی سایتسئواجاره ویلا و فروش ویلا شمالسرویس و تعمیر کولر گازیاجاره ویلافروش ویلااجاره ویلافروش ویلاویلا شمالویلا زیباکنار