خانم نفس احمدی ایاوکیلم شمارابه عقددائم اقای کیانوش اسدی دربیاورم،ایاوکیلم؟
من به این ازدواج رازی نیستم،چرابایدبگم بله؟چرا؟
بافشاردست پدرم روی کتفم به خودم اومدم وگیج وسرگردون باالاجبارقفل دهنموبازکردم
بااجازه بزرگترهای این مجلس،بله!!
کیانوش دست برد سمت تورم وازجلوی چشمانم تورو از روی صورتم کنارزد، نگاه خندان ومستش درنگاه گریان وپرازغصه من گره خورد….
ساعت یک نیم شب بودکه به قصربزرگ اقاکیانوش بالاخره رسیدیم..
درهای باغ باریموتی که دست کیانوش بودبازشد…
چشمهاموبازکردم وتازه به خودم اومدم ،که من دراغوش کیانوشم دست های بزرگ ومردانه کیانوش دورم حلقه شده
بود و کیانوش خنده شیطانی
کردوگفت:
چیه خانوم کوچولو؟اذیتی؟
برای خواندن ادامه داستان کلیک کنید
شارژ سریع و مطمئن، همیشه و همه جا

saleخانم نفس احمدی ایاوکیلم شمارابه عقددائم اقای کیانوش اسدی

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ارسال دیدگاه جدید

نظرات برای این مطلب بسته شده است.

Sorry, the comment form is closed at this time.

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A
طراحی سایتسئواجاره ویلا و فروش ویلا شمالسرویس و تعمیر کولر گازیاجاره ویلافروش ویلااجاره ویلافروش ویلاویلا شمالویلا زیباکنار