چطوری وقتی فرصت دوش گرفتن نیست یا ادکلن نداریم بوی بد عرقو از بین ببریم؟🤔

یه نارنگی رو نصف و روی پوست بکشید، دیگه بوی عرق نخواهید داد و انگار هیچ عرقی نکرده بودید

Join SalamatX چطوری وقتی فرصت دوش گرفتن نیست یا ادکلن نداریم بوی بد عرقو از بین️عوارض روغن نباتی و کره گیاهی️

Join SalamatX مصرف این مواد سرعت لاغر شدن شمارا ۲تا۳ برابر میکند

◽️آب
◾️فلفل تند
◽️چای سبز
◾️زنجبیل
◽️قهوه
◾️اسفناج
◽️گریپ فروت
◾️دارچین
◽️بروکلی
◾️سیر
Join SalamatX تا آسمان
قسمت هفدهم
فکر نمیکردم صدام اینقدر بلند باشه که تا شعاع یک متری هرکسی که اون اطراف بود بشنوه،چند لحظه جز صدای سکوت صدایی شنیده نمیشد،سنگینی نگاه ها رو احساس میکردم،با صدای شبیه فریاد دکتر صدر سکوت شکست،تا حالا این مرد موقر رو اینقدر بهم ریخته ندیده بودم،رگهای گردنش زده بود بیرون،گفت:”برید بیرون خانم سماواتی،حد خودتون رو بدونین”
تمام تنم میلرزید،با همون صدای نسبتا بلند گفتم:”فکر کردی کی هستی؟من فقط احساسم رو صادقانه گفتم اما…اما”
بغضم ترکید و با گریه اومدم بیرون،نشستم کنار جدول و با صدای بلند گریه کردم،سرمو که آوردم بالا دیدم دکتر صدر بالای سرم ایستاده،از جام بلند شدمو گفتم:”چیه؟؟اگه جوابت مثبته دیگه فایده نداره من جوابم منفیه”
سرشو انداخت پایین خندید و گفت:”خانم سماواتی باز هم برادرانه میگم،حد خودتون رو برای زمینی ها پایین نیارین،قدر خودتون رو بدونین،من میدونم شما توی شرایط روحی خوبی نیستین و جز آرزوی خوشیختی واستون کاری از دستم بر نمیاد،میدونید با این کارتون تا چند وقت سوژه ی خاص و عامم؟”
خاکهای مانتومو تکوندم و گفتم:”لازم نکرده شما برای من برادری کنید،شرایط روحی من هم عالیه من فقط تورو دوست دارم دکتر همین”
زیر لب گفت:”متاسفم”
و رفت ،من فقط رد رفتنش رو دنبال کردم.
چند ماه بعد
یک هفته ی دیگه به رفتنمون بیشتر نمونده بود،برای من دیگه موندن توی ایران هیچ معنایی نداشت،بعد از اون روز حتی از خیابون بیمارستان هم رد نشدم.
مشغول جمع کردن وسایلم بودم که تلفن زنگ خورد،از لحن مامان معلوم بود اونور خط غریبست،مامان با تردید گفت:”آخه،راستش شرایطش نیست،اون کسی که شماره مارو به شما داده حتما بهتون گفته ما داریم هفته ی دیگه برای همیشه میریم…..اما…..چشم….چشم بذارید با پدرش صحبت کنم فردا بهتون خبر میدم…خداحافظ”
قبل از اینکه مامان حرفی بزنه بابا گفت”:اصلا…باید کارو تموم میکردی،الان وقت خواستگار اومدن نیست”
مامان گفت:”بنده ی خدا خیلی اصرار کرد،گفت میدونه داریم میریم،میگفت پسرم دخترتون رو چند دفعه دیده بذارید شانسش رو امتحان کنه حداقل جواب منفی رو از زبون شما بشنوه”
بابا با تلخی گفت:”شما زنا فقط دنبال خاله زنک بازی هستین،وقتی ما میدونیم اونام میدونن جواب منفیه چه اصراریه”
“دختر همینه دیگه ناصرخان هر لحظه واسش خواهون پیدا میشه”
“همون مرتیکه ی…لااله الا الله ،برای هفت نسلمون بسه”
“حالا بذار بیان از زبون شما بشنون که جوابمون چیه”
آرامش مامان بالاخره بابا رو راضی کرد اما من راضی نبودم،به مامان گفتم:”من عروس نمیشم نمیخوام مامان حوصلشونم ندارم،اگه بیان من میرم بیرون”
بابا که داشت اخبار میدید روشو برگردوند و گفت:”چه غلطا،رو حرف مادرت حرف نباشه ستاره”
روز بعد….
لیلا ایران منش
tarke gonah

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ارسال دیدگاه جدید

نظرات برای این مطلب بسته شده است.

Sorry, the comment form is closed at this time.

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A
طراحی سایتسئوفروش ویلا و اجاره ویلاسرویس و تعمیر کولر گازیاجاره ویلافروش ویلافروش ویلا