یه نفر اشتباهی مبلغ زیادی پول فرستاده به حساب یه نفری
بعد این پیامک رو میفرسته واسه طرف. سه سوته طرف پولو بر میگردونه

لینکjoin

عمرا بذارم این عصمت چاقالو زودتر از من پست بذاره تو گروه

لینکjoin

پیشنهادی تکرااااااااار نشدنی

خرید حضوری و آنلاین ۷۰% OFF

? قیمت ها از ۱۹ الی ۴۵ هزارتومان ?

بزرگترین حراج عیییید امسال اینجاست

بگو سیب
به قلم زهرا ارجمند نیا
پارت ۲۰۱

حالا فعلا یه چند دور منو بگردون روی کولت تا ببینم چی میشه!
دستمو دور بدنه ی فنجون مقابلم حلقه کردم و نگاهمو سر دادم روی پنجره ای که زیر شاق قطرات بارون داشت عشق و تجربه می کرد.لیلی بند دوربین و از دور گردنش باز کرد و با چهره ای خسته مقابلم نشست.فضا کمی گرفته و دلگیر کننده بود. از اون بارون های تند و وحشیانه ای که آدم انتظار بارشش و توی اواخر خرداد به هیچ عنوان نداشت.فنجون چایم و بلند کردم و جرعه ای ازش خوردم.لیلی دستاشو روی میز گذاشت و سرش و بهش تکیه داد.لبخند مهربونی به چهره ی خستش پاشیدم : کارت تموم شد؟
با همون چشمای خستش بهم زل زد ، قبل از این که جوابی بهم بده مهران بهمون نزدیک شد و با لبخند جدیش باای میزمون ایستاد : کارتون خوب بود خانما خسته نباشین .
چهرمو براش کج کردم و اداش و درآوردم : کارتون خوب بود….رسمون و کشیدی مرد حسابی.
لبخندش بیش تر عمق گرفت و دستاش و به لبه ی میز تکیه داد : عکاسی مد سخته خانم…این جشنواره هم برای من خیلی مهمه ، طبیعیه بهترین و بخوام ازت.گله کردنت برای چیه؟
چپ چپ نگاهش کردم ، سکوت لیلی با وجود خستگیش به شکل عجیبی به چشم می اومد : اگه انقدر ایراد نمی گرفتی هم ما کار خوب تحویلت می دادیم.
نگاه مهران روی لیلی گشت : یکم از لیلی یاد بگیر ، ببین هیچ اعتراضی نداره.
منم به لیلی که لبخند خسته ای زد نگاهی انداختم ، خبر نداشت بیش تر گله هام برای چشمای خسته ی همین دختره که عجیب این روزها شور و نشاطشون و از دست داده بودند.جرعه ای دیگه از چای داغم خوردم : لیلی انقدر خستست نای اعتراض نداره ، بیش تر از من از اون ایراد گرفتی.
دستاش و از روی میز برداشت و روی سینش جمع و تسلیم وار نگاهم کرد : قبول ، اما نتیجش و اگه توی جشنواره ببینین و مرتب بهتون در خواست کار دادن می فهمین.
لیلی بااخره به خودش حرکتی داد ، فنجون چایش و برداشت و بدون نگاه کردن به مهران زمزمه کرد:ما همین اانم درخواست زیاد برای کار داریم آقا مهران ، موندنمون این جا به منزله ی بی شغل بودن نیست.
نگاه من و مهران روی لیلی و چهره ی خونسردش مات شد ، هردو خوب می دونستیم منظور مهران از پیشنهادات شغلی افزایش اعتبار و شناخت ما توی این حرفه بود اما انگار لیلی شمشیر و از رو بسته بود.می دونستم انقدر باهوش هست که منظور اصلی مهران و فهمیده باشه اما این به فرع کشیده شدن و نمی فهمیدم .اخمای مهران درهم شد و خیره ی لیلی پوزخندی زد:انگار خستگی بهت خیلی فشار آورده داری چرت می گی.

بعد هم بدون هیچ حرفی ازمون دور شد ، به جلو و به طرف لیلی که لبخند پر غمی روی صورتش به چشم می خورد خم شدم و غریدم : فهمیدی چی گفتی؟
مردمک چشماش لرزید ، دیدم دستش دور فنجونش مشت شد.صادقانه جواب داد : نه.
نفسمو بیرون فرستادم و فنجون و با دست کنار زدم ، دستای لیلی رو میون دستام گرفتم و میون صدای بارونی که متن سکوتمون شده بود نجوا کردم:چته تو؟
لرزشش به دستاش هم منتقل شد : فقط خستم.
نگاهم خیرش شد ، این خستگی انقدر عیان بود که باید احمق می بودم تا متوجهش نمی شدم . از رنگ پریدش ، چهره ی بی آرایشش می شد عمق این خستگی رو تشخیص داد.سال ها بود فهمیده بودم زنی که به خودش نمی رسه،که خودش و میون روزمره گی هاش فراموش می کنه حتما خیلی خستست.فشاری به دستاش وارد کردم : دردت مهرانه ؟
سرش کمی به پایین خم شد ، صداش هم لرزید ، کسی توی دنیا برای این لرزش ها لرزه نگار اختراع کرده بود ؟کسی یاد گرفته بود این لرزش ها رو ترجمه کنه؟لیلی انگار می خواست گرفتگی ناشی از این بارون و میون صداش قورت بده:درمونم مهرانه.
جملش به شکل عجیبی باعث لرزیدنم شد ، انگار فراموش کرده بودم قلب لیلی تا چه حد به مهران گره خورده،این خستگی حاا انگار برام قابل درک بود ،هیچ حرفی برای گفتن نداشتم وقتی می دونستم حرف ها بعضی مواقع نمک می شن برای یک زخم،فقط در سکوت نگاهش کردم که نگاه لرزونش و داد به پنجره،از صبح که برای عکاسی از مدل های مطرح مهران برای جشنواره ی داخلی اومده بودیم حالش همین بود،یک نگاه که مدام می لرزید و از دستت فرار می کرد.مثل ماهی ای که انگار خودش و برای صید شدن آماده کرده بود .با مکث به حرف اومد:قراردادم که باهاش تموم شه از این جا می رم ، شاید برم کیش پیش خالم،شاید اون جا یک آتلیه بزنم و میون گرمای شرجی خلیج ، عشقش و بدم تا آب ببره.به نظرت چقدر زمان می بره؟
با بهت نگاهش کردم و از بین لب هام فقط یک آوا خارج شد :لیلی؟
نگاهم کرد و دوربینش و برداشت:من کارم تمومه و می خوام برم ، ماشین آوردی یا برسونمت؟
بلند شدم و جلوش ایستادم،حرف هاش ، نگاهش حتی این فرارش ترسونده بودتم: توعاشق مهرانی،مگه می شه انقدر راحت جا بزنی؟
اون هم جلوم ایستاد،قبل ازهر حرفی گونم و بوسید و بعد جواب داد:همه ی عشق ها که بهم نمی رسن رفیق!

سرمو با ناباور

ادامـه دارد

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ارسال دیدگاه جدید

نظرات برای این مطلب بسته شده است.

Sorry, the comment form is closed at this time.

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A
طراحی سایتسئواجاره ویلا و فروش ویلا شمالسرویس و تعمیر کولر گازیاجاره ویلافروش ویلااجاره ویلافروش ویلاویلا شمالویلا زیباکنار